ابتدا چند تا نکته بگم اول اینکه نه نتها در مسائل تاریخی بلکه در تمام مسائل کسی که تخصصی ندارد در خصوص آن مسئله حق ندارد و نباید اظهار نظر کند و تفسیر به رای انجام دهد.
" مَن فسَّر القران برأیه فلیتبوء مقعده من النار"
دوما اینکه در مسائل تاریخی خیلی دقیق نمی توان گفت که حتما و به صورت یقینی این اتفاق افتاده است و اینهم دلائل مختلفی دارد که اینجا مجال آن نمی باشد مثلا در تاریخ حادثه ای عظیم تر از ماجرای کربلا نداریم ولی چقد اختلاف قول وجود دارد.
" شهادت عمار یاسر"
عمّار
ياسر در جنگ صفين، مبارزات زيادى به عمل آورد و به سپاه معاويه مى گفت: ولوددتُ
أنّكم خلق واحد فذبحتكم؛
به خدا سوگند دوست داشتم كه شما همه يك خلق بوديد و
تمامى شما را ذبح مى كردم!
سرانجام
در يك عمليات بزرگ، سپاهيان امام على(ع) ضربه هاى سهمگين و مهمى بر سپاه معاويه
وارد و شيرازه صفوف لشكريان شامى را در هم ريختند.
در معركه
جنگ، از دو طرف، زنانى بودند كه پرستارى زخميان و مددرسانى رزمندگان را بر عهده
داشتند. در اين ميان ،يكى از پرستاران به عمّار رسيد و از وى پرسيد: آيا چيزى مى
خواهيد؟
عمّار كه
بسيار تشنه بود، از وى تقاضاى آب كرد.
زن
پرستار، مقدارى شير براى عمّار آورد. عمّار هنگامى كه شير را مى نوشيد، مى گفت:
بهشت در زير گام هاى پيران است. امروز دوستان خود را ملاقات مى كنم. امروز حضرت
محمد(ص) را ديدار مى نمايم. به خدا سوگند، اگر دشمنانمان آن قدر بر ما
شمشير مى زدند كه ما را به حد ناتوانى مى رساندند، باز هم يقين داشتيم كه ما بر
حقيم و آنان بر باطل.
پس از
نوشيدن شير، دوباره به رزم بى امانش ادامه داد و صفوف دشمن را از هم گسست و
بسيارى از آن سياه بختان را به خاك مذلت انداخت. ولى در گرماگرم نبرد، فردى به نام
ابوعاديه، از سپاهيان دشمن، بدن عمّار را نشانه گرفت و نيزه اى بر او فرود آورد و
فرمانده عالى مقام حضرت على(ع) را از زين به زمين انداخت. فردى ديگر از سپاه دشمن
به نام ابن جون، سرش را از بدن جدا كرد.
اين دو
نفر، در حالى كه سر بريده عمّار را به نزد معاويه بردند، از او تقاضاى پاداش و
جايزه كردند و هر كدام از آن دو تلاش مى كرد كه ثابت كند، او عمّار را كشته است و
در اين باره به نزاع برخاسته بودند.
عبدالله
بن عمرو بن عاص كه در نزد معاويه بود و آن دو را مشاهده مى كرد، گفت: درباره سر
عمّار شتابزدگى نكنيد و به آن خوشحال نباشيد. زيرا از پيامبر(ص) شنيدم كه مى
فرمود: عمّار را گروه سركشان و ستمكاران مى كشند. معاويه كه سخنان وى را شنيد،
بسيار ناراحت و خشمگين شد و به عمرو بن عاص گفت: آيا نمى شود اين ديوانه ها را از
پيش چشمان ما دور كنى!
سپس به
عبدالله بن عمرو بن عاص گفت: تو به جاى اين حرف ها، چرا جنگ نمى كنى؟
عبدالله
گفت: پيامبر(ص) روزى مرا امر به فرمانبردارى از پدرم كرد. من نيز به خاطر
فرمان پيامبر(ص) از پدرم اطاعت مى كنم و به اصرار او به اين نبرد آمده ام و
با شما هستم ولى با كسى مبارزه نمى كنم.
هم چنين،
پيش از شهادت عمّار، بارها عمرو بن عاص گفته بود كه رسول خدا(ص) فرمود: عمّار را
گروه ستمكاران مى كشند.
از وى
پرسيدند: پس چرا او با ما مى جنگد؟ آيا ما ستم كاريم؟
عمرو بن
عاص براى فريب آنان گفت: نه، بلكه عمّار سرانجام به ما خواهد پيوست و به دست
ياران على(ع) كشته خواهد شد.
شهادت
عمّار، ضربه سهمگين و تزلزل آورى بر سپاهيان معاويه وارد كرد و بسيارى از آنان را
به ترديد و دودلى انداخت. ولى معاويه براى سرپوش گذاشتن بر اين فضاحت آشكار، در
ميان سپاهيان خود شايع كرد كه عمّار را على(ع) كشت. زيرا عمّار به دستور
على(ع) به جنگ شاميان آمد و به دست شاميان كشته شده است. پس قاتل او، على(ع) است!
ادعاى
واهى و بى ارزش معاويه، شايد برخى از دودلان شامى را ساكت مى كرد و تسكينى بر
التيام آنان بود، ولى در ياران امام على(ع) تأثيرى نداشت. بلكه موجب تقويت ايمان و
تثبيت بيشتر اعتقادات آنان گرديد.
عمّارياسر
به هنگام شهادت، 91 سال، و به روايتى 93 سال و به روايتى ديگر 94 سال از عمرش
گذشته بود.
علاوه بر
ابوالعاديه، افراد ديگرى نيز به عنوان قاتل عمّار، در منابع تاريخى بيان شده اند،
مانند: عقبة بن عامر جهنى، عمرو بن حارث خولانى، شريك بن سلمه مرادى و
ابوحراء سكسكى.
پس از
فروكش كردن جنگ، حضرت على(ع) بدن عمّار و هاشم مرقال را كه در يك نبرد به شهادت
رسيده بودند، در كنار هم قرار داد و بر آنان نماز گزارد و در همان جا دفن نمود. آن
حضرت در غم از دست دادن عمّار، بسيار ناراحت بود و مى فرمود: هر كس از وفات
عمّار، دلتنگ نشود، او را از مسلمانى نصيبى نباشد.
"این نکته را هم بگم که تاریخ همواره در حال تکرار
است"
مراقب باشید مراقب باشید